بعد از چند روز امروز رفتیم بیرون ......شهر شلوغ....باد سردی هم میزد.....٢نفری رفتیم بیرون گفتیم یه حالو هوایی عوض شه اخه زیادی درگیر درس شده بودیم....ساعت٤ قرار گذاشتیم سر میدون......رسیدیم به هم قبل سلام خندمون گرفت...کلا ما ٢تا اینطوری هستیم تا همو میبینیم یاد خاطراتمون میوفتیم......رفتیم سمت میدون اصلی شهر...مجید بهم گفت اخه ینی چی...گفتیم چی ینی چی؟ گفت مگه میشه یه بوتیک با مانکن هایی که لباس های تنگ و کوتاه تنشون شده و....حرفشو قطع کردم گفتم خو از اینا که پره!! گفت حاجی دقت کن چند قدم پایین تر از گشت ارشاد!!تازه فهمیدم چی گفت تو فکر فرو رفتم درک نکردم ینی چی!! چرا یه بوتیک اینجاست که لباس هایی میفروشی که ٢ قدم اونطرف تر همون لباس جریمه میشه!!!! خنده دار نیست؟ بدون حرف زدن رفتیم پاتوقمون....یه جایی کنار یه رود....تو مسیر راه هم سنو سال های خودمونو می دیدیم.....رفتیم نشستیم....بهش گفتم مجید یه سوال....گفت چی؟....گفتم اینا پدر مادر ندارن؟ گفت مگه میشه نداشته باشن....گفتم اخه کدوم پدری اجازه میده دخترش اینطوری بیاد بیرون....گفت نمیدونم....گفتم ینی اینا چی میخوان؟ گفت توجه....یه اهی کشیدم ....سکوت کردیمو به جریان اب دقت کردیم....گفتم مجید امروزی بالای ٨٠درصد اینطوری بودن این عجیبه....گفت شاید پدرمادراشونم اینطور باشن....گفتم بیخیال....باز سکوت کردیم تو فکر بودیم.....گفتم مجید تو پدر....اجازه میدی دخترت اینطوری بیاد بیرون؟گفت نه.....باز لال شدم....مجید گفت لباسارو نگاه تا ٥سال اینده همه با تاپو شلوار میان بیرون.....گفتم شاید....راست میگفت دیگه خبری از مانتو هم نبود ......گفتم یک لحظه دقت کن چقدر زیباتر میشد که دکمه های جلوی اون مانتو بسته بود گفت اره.....بعد بلند شدیم رفتیم سمت پارک تو راه پسر بچه هایی که کمه کم از ما ٢تا٥ سال کوچیک تر بودن و رو لبشون سیگار بود....میشد رابطه ی ازاد رو دید....دختری در میان چند پسر که داشتن باهاش شوخی میکردن.....

این متن ادامه دارد.....

#دل_نویسان

#حق_محفوظ