توجه:به دلیل وجود بعضی از کلمات...خواندن این متن به افراد پایین 15 سال توصیعه نمی شود....

زیر لب زمزمه می کردم....ماهی خجل سُرخ با سیلی صورت به فکر آب های آزاده...شب عید نداره سه جلد لا کردار حناق(خشم)گرفته با دق(اندوه) دل.....پهلوی خاک بخون شاعر...روشن فکر نمادرگیر ظاهر...آبرو شغل...عفاف زیر پارچه...میشه آغشته به ایدز آلت پُر فیض فاسد...

به اینجا که رسیدم گفتم چقدر این شعر به مردم ما نزدیکه.....به خودم گفتم داری دیوونه میشی....اینقدر که مردم درگیر کلیشه و کد دادن به خودشون هستن میشه همه رو پیش بینی کرد تا یه حدودی :(.....بدتر اینکه برای من زندگی ملال آور میشه و حس یکنواختی بهم میده....مثلا همین بحث ها که میکنیم....وقتی جواب یه نفرو میدم دقیقا میدونم میخواد چه جوابی بده....البته همیشه نه....اکثر اوقات.....

همین فکرا تو ذهنم بود که یهو دیدم یکی از معلم های سابقه دبیرستانمون از جلومون رد شد.....حتی بهمون نگاه نکرد با اینکه منو مجید سر کلاسش حتی تذکر هم نگرفته بودیم....پیشه خودم گفتم آخه چرا؟ اون معلم بخاطر ضعف در مدیریت کلاس و البته بی شعوری و بی فرهنگی بچه های ما از اون مدرسه رفت.....دیدید؟ شاید 5 نفر تو اون کلاس باعث این شدن ولی اون معلم به 20 نفر دیگه هم توجه نمیکنه......حالا همینو بسط بدیدبه جامعه امون.....خیلی جالبه نه؟؟ ما داریم قربونی یک سری افراد دیگه میشیم؟ بدتر اینکه همین افراد دارن اکثریت رو تشکیل میدن.....

نمیدونم....به مجید میگم چرا ما یه وبلاگ زدیم؟ میگه خو میخواستیم به یه سری افراد آگاهی بدیم.....به خودم گفتم اصن ما خودمون آگاهی داریم تا بخوایم آگاهی بدیم؟ به مجید گفتم نه هدفمون از ساخت وبلاگ تنها آگاهی دادن نبود بلکه آگاه شدن هم بود....ولی هیف....نمیدونم شاید مردم ما منتظرن که همیشه یک لقمه ی آماده باشه.....دوست ندارن مثلا جک بسازن باهم دوست دارن یک نفر بسازه وبقیه بخونن و بخندن و به کسای دیگه بدن.....اینجاست که میفهمم چرا تو ایران تیم ها و شرکت های موفق کم هستن.....

یادمه رفته بودیم یک مسابقه انتخابی کشور....تیم ما مقام اول آورد(یک تیم نمایش بدل کاری بود).....ساخت این تیم برای من یک ماه طول کشید اونموقع 17 سالم بود و کوچکترین عضو تیم بودم(بقیه دوستان رنج سنی 20 تا 27 سال داشتن) با وجود قهرمانان جهان تو تیممون ولی همه طراحی منو قبول داشتن....برا همین یک ماه روزی 2 سانس 4 ساعته تمرین میکردیم و من از 10 شب که میومدم خونه تا 4 صب روی نقاط ضعف طراحی و توسعه دادنش کار میکردم یادمه هر شب 3تا بستنی کیم میخریدم چون نمیدونم شاید یه باور تو ذهنم باشه ولی مغزمو باز میکرد.....بلاخره روز مسابقه شد و ما بین نزدیک به 2300 نفر اول شدیم....رفتیم رو سکو همه ی بچه ها خوشحال و همه بهم تبریک میگفتن حتی یادم استاد نظم ده برای ساخت موزیک میکس با حرکات بهم تبریک گفت.....بعد موقع دادن مدال شد همه داشتن عکس میگرفتن به همه مدال رسید منم آخر وایسادم چون جثم کوچیک بود له نشم :) بعد یهو مدال طلا تموم شد...اول خیلی ناراحت شدم تو دل خودم گفتم همه ی این اتفاقات باعثش من بودم ولی حتی بهم مدال هم نرسیده ! ولی چند ثانیه بعد تو دلم گفتم اگه این 8 نفر نبودن که منم نبودم....اونروز بهم مدال نرسید کلی هم ازم عذرخواهی کردن....ولی یادم 9 نفر بودیم و نزدیک به 26 تا مدال گرفتیم همه به جز من نفری سه تا و من دوتا......از اون موقع فهمیدم که هرچقدر برای تیم زحمت بکشم اگه مدال هم نگیرم ایرادی نداره چون از اون روز به بعد یک احترام و یک شخصیت جدیدی بچه های تیم بهم دادن......

پ.ن: دوستان ما تا کنکور کمتر پست میزاریم اما بعداز کنکور با یه فرمت جدید برمیگردیم....ممنون که این مدت لطف داشتیدو وقت گذاشتید و بهمون کلی انرژی دادیم....شرمنده از اینکه رُک بودم و بی پرده حرف زدم اگه کسی ازم اندکی هم دلخور شده به بزرگواری خودش ببخشه.....

پ.ن: برای احترام به مخاطب ها کد امنیتی رو هم بر داشتیم....به قول یکی از دوستان شاید یک معضل باشه برای کسایی که میخوان نظر بدن :) !!!

این متن به پایان رسید....

#دل_نویسان

#حق_محفوظ