هیف....چند بار به مجید گفتم برم جلو یکی از این دخترها و بگم خواهرم چرا این مدل لباس رو انتخاب کردی؟....مجید گفت بیخیال بابا الان برمیگردن بهت میگن به تو چه....چندتا فحشم حوالت میکنن یکی هم میزنن زیر گوشت....سکوت کردم گفتم اگه یه چک تاوانشه حاظرم......بهش گفتم میخوام بدونم یعنی چرا اینطوری؟ مجید گفت چی چطوری؟....گفتم ما از چند کیلومتری دود و این چیزا رد نشدین بعد میبینیم که مثل نقل و نبات تو دست بچه هایی که سنشون پایین هست....مجید گفت بخدا خودمم نمیدونم....گفتم امیدوارم همه چی ختم به خیر بشه....توپارک بودیم که یهو دیدم یه دختر که فک کنم خیلی باشه سنش ١٦ با یه شلوار تنگ و یه تی شرت و یه کت بدون هیچ مانتویی با مادرش داره راه میره....بنده خدا مادر رفت تو مغازه یهو دیدم این دختر با اشارات صورت(یاد اشارات نظر هوشنگ ابتهاج افتادم) داره یه چیزای به یه پسر میرسونه رو کردم دیدم یه پسر که سنش کمه کم ٢٥میخورد تو ماشین منتظره.....حالم واقعا به هم ریخت....به مجید گفتم حاجی میدونم حالم از چی گرفتست....گفت چی؟....گفتم از این گرفتست که پولدارو فقیر یجور شدن....با اصالتو بی اصالت یه جورشدن......باز سکوت کردیمو به جریان اب دل بستیم....یهو گفتم حاجی حالم به هم میخوره از اینکه پسرم....گفت چرا؟....گفتم ینی یک پسر ٢٥سال چرا باید دنبال یک دختر ١٦سال باشه.....دلم از اونجا میسوزه که از این مورد ها فراوون شده....گفت واقعا نمیدونم اصلا بیخیال این شهر بیخیال این ادما.....گفتم مجید دلم راضی نمیشه ....نمی تونم بی تفاوت رد شم...تناقض رو چطور درک کنم؟...مادری که با حجاب میاد بیرون دخترش اونطوریه بعد اگه دختره مادر شه بچش چی میخواد در بیاد؟...

این متن ادامه دارد.....

#دل_نویسان

#حق_محفوظ