خسته تر از اون چیزی ام که بخوام بنویسم....نمیدونم چی بگم شاید اونموقع که هدفی بود با تموم سختی هاشو استرس هاش زندگی برام جداب تر بود حداقل...البته انسان ها نمیدونم چرا کلا ناراضی هستن ولی من ناراضی نیستم...خسته ام...جالب اینجاست همه تلاش میکنن اینو از بین ببرن...کمتر از یک ماه دیگه منو مجید میریم دانشگاه(که به احتمال زیاد دانشگاه گیلانه) نمیدونم چی بگم!!! کلا ادامه زندگی یه حالت کوبیسم برام داره...تو این راه خیلیا باما بودن ولی تهش بدجور حالمونو گرفتن و رفاقت چند سالمونو به هم زدن....جوری که منو مجید اصن باورمون نمیشد...بدتر اینکه اومدن زیراب مجیدو پیشم زدن که بیخیال شم و من همیشه تو دلم میخندیدم و بهشون میگفتم نه...نمیدونم چرا باید اینقدر خود خواه باشیم؟؟...تو این دنیا همه روی هم تاثیر میزاریم شاید یکی که تو جنوبی ترین قسمت دنیا هستش با یه حرکتش که اصن خودشم خبر نداره رو یه انسان در شمالی ترین قسمت دنیا تاثیر بزاره!!! پس چرا ما اینقدر خود خواهیم؟؟ چرا اینقدر خودمون برا خودمون مهم هستیم؟؟ اصن مگه زندگی تو این دنیا چقدر که قرار کلی انسانو ناراحت کنیم از خودمون؟؟ تو اصلا بشو مولتی میلیاردر ترین ادم دنیا!!! که چی؟؟ تهش چی میشه؟؟....نمیدونم و نمیخوام توهینی کنم ولی خیلیا با مغز اکبند به دنیا میانو با همونم از دنیا میرن....به شدت اتفاقات رایج بین مردم برام بی معنی شده....برای رسیدن به خواسته هاشونو حتی خودشون در حد یه حیوون میکشن پایین.......نمیدونم و خیلی گیج شدم فهمیدم که رسالت انسان چیه ولی نمیفهمم رسالت این دنیا چیه....شرمنده طولانی شد....

پ.ن:نارفیق و آشغالو باهم ساعت ٩ شب بزار دم در شهرداری بیاد ببره!!!

پ.ن دوم:امیدوارم همیشه موفق باشی بین انسانا نه حیوونا!!

#پنجره_بازه_ولی_یکی_جلو_آسمونو_سد_زده

#حق_محفوظ